اخبار - فروشگاه کتاب کتابخون
برای نمایش بهتر سایت از مرورگر FireFox یا Internet Explorer ورژن بالای 8 استفاده کنید، برای دریافت اینجا کلیک کنید
اخبار سایت
خبر
معرفی کتاب دختر شینا

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۵

دختر شینا، دختر عشق است

خبر

ناگفته هایی از دختر شینا و راوی آن

جنگ که شروع شد خیلی از کسانی که حتی نمی شد گمان برد از خانه و زندگی شان دل بکنند، روزها و ماه ها بدون این که خم به ابرو بیاورند از جان و مال و خانواده ای که باید سایه ای بالای سرشان باشند، دل کندند و دلیرانه پای اعتقاد و امام شان ایستادند.

 خاطرات و داستان هایی که از این عزیزان بارها و بارها شنیده ایم، هر کدام رنگ و بویی خاص دارد و دل هر ایرانی را به جوش و خروش می آورد. چه بسا سری که برای خواندن کتابی درباره ی جنگ تحمیلی پایین می افتد، پس از اتمام کتاب با غرور بلند می شود؛ چرا که جوانان ما کسانی بودند که به مرگ آبرویی از جنس شهادت بخشیدند.

 خیلی ساده می شود فهمید که خون این عزیزان بیهوده بر زمین نریخته و خانواده های شان رنج سال های دوری را بی دلیل به جان نخریده اند. بی انصافی است اگر آن ها را انسان های دوره ی خویش بنامیم و خود را مربوط به دوره ای که جنگ تمام شده است. چگونه ممکن است شهدای نام آور و گمنام ما آرزوهای جوانی، شوق زندگی، آرامش و پیش رفت برای خود و خانواده های شان نداشته باشد؟ بر ماست که در نگاه به آینده، انتخاب راه و ارتباط با آن سوی مرزها، خون سرخ و گرم شهید، مادری داغ دیده، کودکانی که جز نام پدر چیزی نشنیده اند، را به یاد آوریم و بدانیم گذشتن از این ارزش ها، گذشتن از حمیت و مردانگی است.

«دختر شینا» کتابی است که با اقبال خوبی از سوی خوانندگان روبه رو شد؛ اما آن طور که باید مورد تقدیر قرار نگرفت. این کتاب با زبانی شیوا و دل نشین درباره زندگی یک شهید و همسرش، مخاطب را به همراهی با خود تا صفحات آخر ترغیب می کند. قدم خیر دختر ساده‎ ی روستایی که عزیز کرده ی پدر و مادر است و نه خانه داری بلد است و نه جنگ دیده، بعد از ازدواج با صمد وارد دنیایی می شود که هیچ تصوری از سختی هایش ندارد. این کتاب حکایتی لطیف است از دوران سخت جنگ با زبان یک مادر که چهار دختر و یک پسر به دنیا می آورد و همسرش فقط موقع به دنیا آمدن یکی شان در کنارش حاضر می شود. مادری که وقتی خودش کودکی بیش نبود، نمی توانست درست نام مادرش را تلفظ کند و او را «شینا» می نامید.

«بهناز ضرابی زاده» نویسنده ی بی ادعا و صبوری که یازده کتاب در کارنامه ی خود دارد، در این کتابش بازگو کننده ی خاطرات زنی است که در طول هشت سال ازدواجش با یکی از سرداران غیور دوران دفاع مقدس، جز غم دوری و بزرگ کردن فرزندانش به تنهایی، چیزی از زندگی نمی فهمد.

قدم خیر بار زندگیش را طوری به دوش می کشد که چیزی کم از مرد شجاعش ندارد، بچه های قدونیم قدش را دست تنها در شهری غریب به چنگ و دندان می کشد، تا بار منت بر دوش شوهرش نیفتد. عاشقانه لباس مردانه می پوشد و برف ها را می روبد، نفت می گیرد تا خانه اش را در نبود شوهر، خانه را گرم کند. وقتی هم شوهرش بعد از ماه ها می آید، انگار نه انگار که سختی کشیده است، پر از شور و هیجان می شود و آبگوشت لیمو بار می گذارد تا مردش، لذت غذا و خانه ای گرم را چند لحظه حس کند.

 داستان شیرین قدم خیر که به پایان می رسد، دلت می سوزد. حسی عجیب سر تا پایت را می گیرد. .. کاش خود قدم خیر هم این قدر زود و ناگهانی بار سفر نبسته بود. کاش یک بار هم شده، او را می دیدی و سختی ها را در چروک های صورتش دنبال می کردی.

درست است که داستان زندگی سردار شهید حاج «ستار ابراهیمی هژیر» و یا همان صمد، روایتی شیرین و دل چسب زنانه از روزهای جنگ است؛ اما می شود به جرأت گفت اگر کسی جز «بهناز ضرابی زاده» آن را می نوشت، شاید آن قدر دل نشین نمی شد، کسی که به گفته ی خودش با «قدم خیر محمدی کنعان» ارتباطی دلی داشت نه کاری! خانم «ضرابی زاده» متولد سال 1347و مسئول کارشناس کانون پرورش فکری کودکان، مرکز آفرینش های ادبی همدان است. پای صحبتش می نشینیم تا حرف های ناگفته ی او را بشنویم.

*از چه زمانی و با چه انگیزه ای کار نوشتن آن هم در حیطه ی دفاع مقدس را شروع کردید؟

همیشه در ذهنم این جمله از مقام معظم رهبری بود که جنگ گنج است. با توجه به این که همسرم خاطرات جنگی زیاد داشت خیلی دوست داشتم آن ها را به صورت مکتوب درآورم تا فراموش نشوند. کار اول من هم از آن جا شروع شد. داستان های کوتاه می نوشتم و برای دو هفته نامه ی «کمال» می فرستادم. این جرقه ی کار من بود تا به کار نوشتن به طور جدی نگاه کنم.

*قلم شما در دختر شینا خیلی خودمانی و دل نشین است. برای یادگیری نگارش، در کلاس های آموزشی شرکت کرده بودید؟

برای نوشتن در هیچ کلاسی شرکت نکردم؛ یعنی در همدان جایی برای آموزش نبود. هر چه انجام داده ام نتیجه ی سال ها مطالعه ام بود. اعتقاد دارم هر کتابی که خوانده می شود، تجربه ی سال ها زحمت نویسنده است که خواه ناخواه به خواننده منتقل می شود. دلیل دیگرش هم این است که برای نوشتن کتاب عجله نداشتم و درگیر زمان نبودم، گرچه دلیل اصلی این صمیمیت برگرفته از رفتار و نوع خاطره گویی قدم خیر است؛ چرا که این زن بزرگوار آن قدر دوستانه برخورد می کرد که همان لحظات اول حس می کردی سال ها از آشنایی تان می گذرد.

*چه شد که سراغ خانم محمدی رفتید؟ و چه قدر کار گفت وگو طول کشید؟

نام همسر ایشان را بارها شنیده بودم؛ اما یک روز داشتم پرونده ها را در بنیاد حفظ آثار نگاه می کردم که به پرونده ی قطور سردار شهید حاج ستار ابراهیمی برخوردم. چیزی که به نظرم جالب آمد این بود که همسر ایشان در سن بیست و چهار سالگی پنج فرزند داشت. می خواستم بدانم وی با چه سختی هایی دست و پنجه نرم کرده است. او ابتدا قبول نکرد گفت وگویی با من داشته باشد؛ اما بعد از گذشت مدتی توانستم رضایتش را برای نوشتن خاطرات شان جلب کنم و از همان لحظه کار من شروع شد. هفته ای دو یا سه روز به مدت شش ماه به منزل شان رفت و آمد می کردم. جلسه ی آخر به همراه دخترش به محل کارم آمد و خاطره ی مربوط به شهادت حاج ستار را تعریف کرد. در واقع آمده بود کار را تمام کند و برای یک آزمایش کلی به دکتر مراجعه کند. این آخرین گفت وگوی من با این زن فداکار بود.

*در کتاب دختر شینا، قدم خیر نهایت ادب و متانت را داراست. در برخورد با او چه چیزهای دیگری ملموس بود؟چه چیزی بیش تر شما را جذب می کرد؟

دوست نجیبی بود. نجابت تنها کلمه ای است که رفتار این زن را توصیف می کند. ادب را رعایت می کرد تا جایی که به جز یک بار که در موقع مصاحبه حالش بد شد؛ هیچ وقت ندیدم از بیماری، مشکلات و یا سختی ها گله و شکایت کند. همیشه صبور بود و بارها می گفت که به حاجی قول داده ام صبور باشم. او همسر شهیدش را همه جا حاضر و ناظر می دید، خیلی وفادارانه نسبت به شهید ستار حرف می زد، هر وقت اسمش می آمد، چشم هایش پر اشک می شد. این زنده نگه داشتن یاد سردار با این که حضور فیزیکی اش در خانه نبود، برایم جالب بود.

*نظر خودتان راجع به کتابی که در فاصله ی کمی آن هم با گرانی کاغذ و مشکلات چاپ به چاپ نهم رسید، چیست؟

این غیر از لطف خدا چیزی نیست. در حقیقت من کتاب را برای دل خودم می نوشتم و حتی تا پایانش به ناشر هم فکر نکرده بودم؛ این ها را همه مدیون قدم خیر هستم. به نظرم حکمتی داشت که خاطرات این زن نوشته شود و زمانی به چاپ برسد که خودش در قید حیات نیست. مطمئنم این زن آن قدر حیا داشت که بعید بود در جلسه ای یا مصاحبه ی تلویزیونی شرکت کند. اگر زنده بود شاید اذیت می شد؛ اما خدا خواست تا به وسیله ی من نام قدم خیر گم نشود، صبر و شجاعت او بماند و پاداش کارها و از خود گذشتگی هایش را با چاپ کتاب بگیرد.

*دختر شینا موفق شده تا به حال رتبه ای در محافل ادبی کسب کند؟

متأسفانه خیر. هر چند برایم مهم نبود؛ اما دلیلش این بود که کتاب سال گذشته چاپ شد؛ ولی دست اندرکاران چاپ این کتاب به اشتباه آن را چاپ نود زدند و در آن سال کتاب «پایی که جا ماند» شایسته ی تقدیر شد. به هر حال برای نویسنده رتبه و جایزه مهم نیست، مهم این است که کتابش خوانده شود و بعد از همه ی این ها برایم مهم است که خداوند این کار کوچک را در مقابل کار بزرگ قدم خیر و امثال او از من بپذیرد.

***

«دختر شینا» روایت زندگی یکی از آن هزاران زن صبوری است که حالا دیگر جایی میان ما ندارند. او تنها زن صبور جنگ نبود و زیادند آن هایی که هنوز صندوق خاطرات شان بسته مانده و کسی به فکرشان نیست. باید روایت آن ها و زندگی دختر شینا را برای دختران امروز گفت تا حقیقت عشق را در خانه هایی ساده و بی آلایش بجویند. بهتر باشد قدم خیر را دختر عشق بنامیم، کسی که جز زیبایی در سختی ها ندید. روحش شاد و یادش گرامی.

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۵

خبر
معرفی کتاب گلستان یازدهم

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۵

یک عاشقانه‌ آسمانی

خبر

«یک لحظه چشمم افتاد توی آینه. علی آقا داشت نگاهم می‌کرد. خجالت کشیدم. زود نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. این اولین باری بود که علی آقا درست و حسابی مرا می‌دید». این جملات، روایت نخستین لحظه‌های زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و علی چیت‌سازیان است. دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین علیه‌السلام تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

«یک لحظه چشمم افتاد توی آینه. علی آقا داشت نگاهم می‌کرد. خجالت کشیدم. زود نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. این اولین باری بود که علی آقا درست و حسابی مرا می‌دید». این جملات، روایت نخستین لحظه‌های زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و علی چیت‌سازیان است. دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین علیه‌السلام تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

* آغازی بر یک پایان
کتاب با مقدمه‌ی زیبایی از سوی نویسنده آغاز می‌شود، جایی که بهناز ضرابی‌زاده می‌فهمد، منزل خانواده‌ی چیت‌سازیان درست در مقابل خانه‌اش قرار داشته است و او سال‌ها از آن بی‌خبر بوده است. جایی که در‌ آن بسیاری از اتفاقات تلخ و شیرین داستان ثبت و ضبط شده است و نویسنده تا آن زمان از آن بی‌خبر بوده است. نکته‌ای که در ذهن مخاطب جرقه‌ای ایجاد می‌کند که شاید در کنار خانه‌ی ما نیز خانه‌ی شهیدی وجود داشته باشد و هر شهید، ماجرا و داستان منحصربه‌فرد خود را روایت کند.

پس از این مقدمه، فصل نخست کتاب با نام «خاطراتم فیلم می‌شود»، آغاز می‌شود. نویسنده با ابتکاری زیبا دست به خرق عادتی در عرصه‌ی روایت زده است و با ظرافتی هنرمندانه داستان زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و شهید علی چیت‌سازیان را از پایان مادی زندگی مشترک و شهادت شهید بزرگوار آغاز می‌کند. همین ابتکار نویسنده باعث جذابیت هرچه بیشتر کتاب شده است و خواننده را در آغازین فصل کتاب با هجومی از احساسات راوی مواجه می‌کند، در جایی که راوی فرزند خود را به دنیا آورده است و مانند هر زنی پس از زایمان بیشترین نیاز عاطفی و حمایتی را به همسرش دارد، اما ناگهان به یاد می‌آورد که شوهرش سی‌وهفت روز قبل در منطقه‌ی ماووت شهید شده است و باید بدون حضور فیزیکی او زندگی‌اش را با تنها یادگارش ادامه دهد.

* نیمه‌ی پنهان ماه
تا سال‌ها قبل همواره در کتاب‌ها، فیلم‌ها و داستان‌ها روایتی خاص و تک‌بعدی از زندگی شهدا و ایثارگران دفاع مقدس نقل می‌شد. شجاع، دلاور، مؤمن و ایثار‌گر صفاتی بودند که از شهدای عزیز در جبهه‌های جنگ به یادگار مانده بود. اما این شهدا همیشه نیمه‌ای پنهان داشتند و آن نحوه‌ی تعامل با خانواده، همسر و فرزندان بود، کمتر کسی از عشق، محبت و احساس آن‌ها در درون خانواده آگاه بود. این امر زمانی به یک دغدغه تبدیل شد که در مواجهه با نسل جدید، تنها روایتی حماسی‌گونه و در جغرافیای خط مقدم از شهدا به یادگار مانده بود و از زندگی روزمره‌ و معمولی آنان چیزی به نسل‌های بعد منتقل نشده بود. نکته‌ای که رهبر انقلاب هم در تاریخ ۱۳۹۵/۰۷/۰۵ به آن اشاره کردند: «ما در بیان زندگی‌نامه‌ی شهیدان سعی کنیم خصوصیّات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، این مهم است. خب، هیجان جنگ و رفتن در میدان جنگ یک مسئله است که چیز باارزشی است که کسانی جانشان را کف دست بگیرند و بروند بجنگند؛ لکن روحیّات، خصوصیّات زندگی، سابقه و پشتوانه‌ی فکری و اعتقادی شخص هم یک مسئله‌ی دیگری است که این خیلی مهم است. این شهیدی که شما از یاد او و فداکاری او و شهادت او در میدان جنگ به هیجان می‌آیید، در داخل زندگی خانوادگی چه‌جوری مشی می‌کرده، در محیط عادی زندگی چه‌جوری عمل می‌کرده؛ اینها خیلی مهم است؛ یا نسبت به مسائلی که امروز برای ما مهم است، اینها چه‌جوری عمل می‌کرده‌اند.»
گلستان یازدهم را می‌توان نمونه‌ای خوب و بالغ از این نوع روایات دانست، این کتاب با زبانی صادقانه به شرح زندگی یک‌سال و هشت‌ماهه‌ی مشترک شهید چیت‌سازیان و همسرشان پرداخته است. فرمانده‌ای که در جبهه به دلیل مهارت‌های رزمی و شجاعتش به عقرب زرد معروف بود، در خانه با مادر و همسرش به اندازه‌ای با مهر و محبت رفتار می‌کند که گویی این قلب رئوف هیچ‌گاه سابقه‌ی حضور در حرب و قتال را نداشته است. گلستان یازدهم به زیباترین شکل توانسته‌ است قسمت مهمی از نیمه‌ی پنهان زندگی شهید چیت‌سازیان را به مخاطبان معرفی کند.

* نگاه زنانه‌ی منحصر به‌فرد
در کنار تمام جذابیت‌ها و حوادث تلخ و شیرینی که در زندگی شهید چیت‌سازیان و همسرشان وجود دارد، نباید از مهارت نویسنده در انتقال احساسات زنانه به مخاطب غافل شد. بهناز ضرابی‌زاده توانسته است دقت در جزئیات و توصیف کامل احساسات یک دختر، یک همسر و یک مادر را در لحظه لحظه‌ی حوادث کتاب حفظ کند و به خوبی مخاطبان کتاب را از ابتدا قدم‌به‌قدم با خانم زهرا پناهی‌روا همراه سازد. نویسنده به خوبی توانسته است از نگاه منحصر به‌فرد زنانه‌ی خود و راوی کتاب در ایجاد حس همذات‌پنداری مخاطب استفاده کند و توأمان عشق زمینی و آسمانی را در فرمی مناسب توصیف کند. کتابی که در ابتدا با یک عشق زمینی مخاطب را همراه می‌سازد هرچه به انتها نزدیک می‌شود به شکلی زیبا، این عشق را به عشقی آسمانی بدل می‌کند.

نقطه‌ی اوج کتاب جایی است که پیکر شهید را برای مصون ماندن از گزند منافقین، تا قبل از خاکسپاری در بیرون از شهر نگهداری می‌شود و خانواده‌ی چیت‌سازیان برای نخستین بار به دیدن پیکر شهید می‌روند: «خیابان بی انتها را به سرعت طی کردیم. کسی چیزی نمی‌گفت. همه با بهت و سکوت از پشت شیشه‌های ماشین به زمین‌‌های پوشیده از برف نگاه می‌کردیم. کمی بعد، ته آن خیابان، کانتینری پیدا شد، پشت کامیونی بزرگ. چند ماشین پاترول سپاه هم دور و برش پارک شده بود. چند نفر از آمبولانس پیاده شدند و رفتند جلوی کانتینر. ما هم از ماشین پیاده شدیم. درِ یخچال کانتینر را باز کردند. تابوت را پایین آوردند. حاج صادق با قدی خمیده و شانه‌‌های پایین افتاده جلو رفت. آقا ناصر دوید و تابوت را در آغوش گرفت. مادر دستم را گرفته بود. درِ تابوت را باز کردند. منصوره خانم نالید: «الهی قربانت برم! مادرت بمیره علی! دیشب اینجا خوابیدی عزیزم!...» همه به گریه افتادند. مادر به هق‌هق افتاد. بی‌اعتنا به کسانی که دور و برمان ایستاده بودند گریه می‌کردم.»


تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۵

خبر
معرفی کتاب وقتی مهتاب گم شد نوشته حمید حسام

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

حقیقتی از جنس حماسه

خبر

وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

کتاب «وقتی مهتاب گم شد» را می‌توان در همان سه شرطی که راوی قبل از انتشار کتاب برای نویسنده گذاشت خلاصه کرد، جایی در مقدمه که نویسنده در وصف علی خوش لفظ می‌نویسد: «در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه‌های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ‌نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث. لذا با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است. اول اینکه قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم. دوم اینکه برای تائید مطالب، به ویژه فراز و نشیب‌ها در عملیات‌ها یا چند و چون گشت و شناسایی‌ها مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم، و سوم اینکه به روایت او چیزی نفزایم که شائبه‌ی تخیل پیدا نکند.»

* انقلابی درونی
وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. کتاب به خوبی نشان می‌دهد که جوانان و نوجوانان یک شهر چگونه به واسطه‌ی انقلاب تغییر مسیر دادند و این تحول نه امری فردی و محدود، که انقلابی همه‌گیر بود، تا آنجا که حتی خلاف‌کاران و بزهکاران شهر را شامل شد. کتاب به خوبی نشان می‌دهد که در وهله‌ی اول این انقلاب بود که باعث شد خوش لفظ و خوش لفظ‌ها بیدار شوند و روی به سوی هدفی والاتر و بالاتر از این زندگی مادی داشته باشند. وقتی مهتاب گم شد در حقیقت داستان همین انقلاب درونی است. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

* صدق در کلام و روایت
از جذاب‌ترین ویژگی‌های کتاب، رعایت صداقت در تمام لحظات و اتفاقات است. به طور کلی نه راوی و نه نویسنده‌ی کتاب هیچ ابایی از گفتن حقیقت ندارند. حقیقتی که با زبانی مردانه و از زاویه‌ی دید یک جوان مبارز و شجاع بیان می‌شود و ممکن است حتی در مواردی تلخ باشد و به مذاق خواننده خوش نیاید، اما در نهایت خواننده مطمئن است که کتاب به تخیل و اغراق گرفتار نشده است. روایتی که هرچه به انتهای کتاب نزدیک می‌شویم، شورانگیز‌تر و حماسی‌تر می‌شود اما همچنان، واقعی و صادق است.
نمی‌دانم چرا، شاید اثر موج انفجار بود شاید هم تاثیر از دست دادن این همه عزیز و رفیق، که گوشی را از دست سالار آبنوش گرفتم و به فرمانده لشکر گفتم: «کسی نمانده، ما تنها هستیم.» فرمانده گفت: «اگر ترسیدی...» پاک قاتی کردم و جواب تندی به فرمانده لشگر دادم... م. دوباره داخل کانال رفتم و طول آن را طی کردم. دیگر نمی‌خواستم لحظه‌ای درنگ کنم و چشمم به پیکر غرق به خون بچه‌ها بیفتد... د. از بالای دژ آخرین نگاه را به انبوه جنازه‌ها انداختم و نگاهم روی نخلستان‌های چپ و راست دژ ماند؛ همان نخلستانی که قبل از آمدن با کاکل‌ نخل‌هایش به ما می‌خندید، اما حالا تماما بی سر شده بود و تا کمر سوخته... . وقتی به ابوشانک رسدیم حال حضرت زینب برایم تداعی شد. اگر در مرحله‌ی اول عملیات ۱۲۰ نفر رفتیم و ۴۵ نفر برگشتیم، این بار از ۱۲۰ نفر فقط ۹ نفر مانده بودیم. آن قدر دلم تنگ شده بود که حتی گریه هم نمی‌کردم. بغضی گلوگیر راه نفسم را بسته بود. تصویر حنابندان بچه‌ها در شب عزیمت، یکی یکی مقابل چشمم آمد. تک تک آن‌ها پاره‌های تن من بودند که پیکر‌های‌شان  در خط مانده بود. یاد سهرابی و بهادر بیگی که افتادم سر به نخلستان گذاشتم و تنها میان نخل‌ها بلند بلند گریستم.

* دایره‌المعارف خواندنی
 حمید حسام، نویسنده‌ی کتاب  که خود از ایثارگران و رزمندگان استان همدان است، به زیبایی توانسته خاطرات و لحظه‌های ناب زندگی پرفراز و نشیب علی خوش لفظ را با قلمی شیوا و روان و در عین حال با صداقت به نگارش درآورد. خاطراتی که در دل جنگ اتفاق می‌افتد اما سرشار از احساس است. احساس جوانی که برادرانش را از دست می‌دهد اما همچنان خود را مکلف به انجام وظیفه‌ی دفاع از کشور و انقلاب می‌داند و در این راه هرچه پیش می‌رود بیشتر به انقطاع از خود و دنیای مادی می‌رسد. به واقع می‌توان گفت وقتی مهتاب گم شد به دلیل روایات ناب و خالصانه‌ی علی خوش لفظ و همچنین قلم زیبای حمید حسام به یک دایره‌المعارف خواندنی از سیره‌ی شهدای گمنام و کم نام و نشان هشت سال دفاع مقدس است.


تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

خبر
معرفی کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» نوشته حمید حسام

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

حکایت مردان مرد گردان ابالفضل(ع)

خبر

دیدن جلد کتابی که رویش نوشته خاطرات فرمانده‌ی گردان «حضرت ابالفضل(ع)»، آن هم با عنوان «آب هرگز نمی‌میرد»، به خودی خود انقدر جذاب هست که آدم را ترغیب کند به خریدن و خواندن آن. شاید برای همین است که سراسر کتاب، بوی آن حضرت را به خود گرفته و راوی داستان هم، در دست‌نوشته‌ای که در ابتدای کتاب، خودنمایی می‌کند، چنین نوشته است: «از روزی که در ۶ سالگی روضه‌ی مشک و سقا را از پدرم شنیدم تا زمانی که دستم به داش و خوشه‌های گندم گره خورد، رد این بوی خوش را گرفتم تا به زیر علم عباس(ع) رسیدم. اتفاقی نبود. در دفتر تقدیر الهی همه‌چیز حساب و کتاب داشت که با شروع جنگ تحمیلی و تأسیس یگان رزمی استان همدان –انصارالحسن(ع) - به نوکری گردان حضرت ابالفضل(ع) منصوب شدم و تشنه‌ی آب، آب حیاتی که هنوز از مشک ابالفضل(ع) می‌ریخت و به تاریخ آبرو می‌داد.»

دیدن جلد کتابی که رویش نوشته خاطرات فرمانده‌ی گردان «حضرت ابالفضل علیه‌السلام»، آن هم با عنوان «آب هرگز نمی‌میرد»، به‌خودی خود آنقدر جذاب هست که آدم را ترغیب کند به خریدن و خواندن آن. شاید برای همین است که سراسر کتاب، بوی آن حضرت را به خود گرفته و راوی داستان هم، در دست‌نوشته‌ای که در ابتدای کتاب، خودنمایی می‌کند، چنین نوشته است:
«از روزی که در ۶ سالگی روضه‌ی مشک و سقا را از پدرم شنیدم تا زمانی که دستم به داس و خوشه‌های گندم گره خورد، رد این بوی خوش را گرفتم تا به زیر علم عباس علیه‌السلام رسیدم. اتفاقی نبود. در دفتر تقدیر الهی همه‌چیز حساب و  کتاب داشت که با شروع جنگ تحمیلی و تأسیس یگان رزمی استان همدان –انصارالحسن علیه‌السلام - به نوکری گردان حضرت ابالفضل علیه‌السلام منصوب شدم و تشنه‌ی آب، آب حیاتی که هنوز از مشک ابالفضل علیه‌السلام می‌ریخت و به تاریخ آبرو می‌داد.»

و بعد هم با این جمله تمام کند که:
ما تشنه‌ی یک جرعه سخاوت هستیم
مشک تو هنوز آب دارد عباس
***
«آب هرگز نمی‌میرد» آنچنان‌که اشاره شد، روایت خاطرات فرمانده‌ی گردان حضرت ابالفضل علیه‌السلام لشگر انصارالحسین علیه‌السلام استان همدان، یعنی سردار جانباز میرزامحمد سُلگی است. سرداری که نویسنده‌ی کتاب، «حمید حسام»، در بیان خصوصیات فردی او نوشته است: «سردار میرزامحمد سلگی فرمانده‌ی شهیدانی است که خون قلبشان را نثار حسین علیه‌السلام کرده‌اند. او از تبار انصارالحسین علیه‌السلام است و حاضر نیست سرمایه‌ی گمنامی را در این دنیا  با هیچ قیمت معاوضه کند. مشکل کار اینجاست که او بیان خاطرات خود را نوعی «حدیث نفس» می‌داند و از نظر او باید همچنان مهر سکوت بر لب زد و گمنام ماند و این معامله یعنی عملکرد خود در ۸ سال دفاع مقدس را برای فردای خود و قیامت «یوم تبلی السرائر» گذاشت.»

کتاب آب هرگز نمی‌میرد اگرچه در زمره‌ی کتاب‌های خاطره‌نگاری می‌گنجد اما از اسلوبی تازه و نو بهره برده است. بدین ترتیب که گرچه محوریت کتاب، بازگویی خاطرات میرزامحمد سلگی است، اما برای جامعیت روایت و تواتر و تکمیل خاطرات وی، از روایت و خاطرات تعدادی از رزمندگان و فرماندهان لشگر همدان نیز بهره برده است. خصوصیت دیگر کتاب، بیان صریح و شفاف و بدون اغراق راوی و نویسنده از وقایع جنگ است، به‌طوری‌که خوانند تصور می‌کند در گرماگرم وقایع و رخدادهای جنگ قرار دارد.
در کنار این دو، موضوعی که در بیان خاطرات میرزامحمد در سراسر کتاب می‌توان ملاحظه کرد، ارتباط معنوی نیروهای این لشگر با آفریدگار جهان است، به‌طوری‌که می‌توان از همین نکته، پی به امدادهای الهی در یاری رساندن به رزمندگان اسلام دانست. در بخشی از کتاب چنین آمده است: «حاج حسین همدانی از فرمانده گردان‌ها و واحدها خواسته بود که در ابتدای گزارش‌شان حتما، آیه یا حدیثی بخوانند و به نکته و موضوعات مهم و اصلی اشاره کنند و حاشیه نروند. یادم هست که هرکس آیه یا حدیثی خواند. مسئول تدارکات تیپ –محمود علیون- سوره‌ی حمد را خواند. او همیشه این سوره را می‌خواند و می‌گفت: «من فقط این سوره را بلدم و اگر به آن عمل کنیم برایمان کافی است.» و راست هم می‌گفت.» بعدتر می‌توان در متن وقایع و مخصوصا عملیات‌هایی که توسط این گردان انجام شده، تأثیر این ایمان را به خوبی مشاهده کرد. برای مثال در جایی از این کتاب آمده است: «تصویر محسن امیدی در شب عملیات والفجر ۲ پای کوه کله‌قندی در ذهنم آمد. آن شبی که او سرش را به خدا عاریت داده بود. تا جلو بیفتد و نیروها پشت سرش به خط دشمن بزنند. یا ابالفضل گفتم و به سمت تیربار مقابل دویدم، نیرویی در پاهایم جمع شده بود که می‌خواستم پرواز کنم. پشت سرم فریاد الله‌اکبر برخاست و همه مثل برق و باد بر سر دشمن فرود آمدند.

تیربارچی دشمن رها کرد و به سمت تپه‌ی «عباس عظیم» گریخت. دو گروهان اول و دوم هم مثل سیل، سد مقابل‌شان را شکستند و تیراندازی شدت گرفت و ظرف چند دقیقه صدای تیر کم شد. بعثی‌ها یا کشته شدند یا به سمت تپه‌ی عباس عظیم فرار کردند و عده‌ای هم دست‌شان را به علامت تسلیم بالا بردند. چند مجروح و شهید داده بودیم. دو سه نفر از بسیجی‌ها عصبی بودند و به تلافی می‌خواستند که اسرا را بزنند، سرشان داد کشیدم: «ما اسیر نمی‌کشیم، برگردید توی کانال.»


تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۳

خبر
کتاب «دخترِ شینا» توشه‌ صبر در سیاره‌ رنج

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۱

مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آنها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند

خبر

به گزارش خبرگزاری فارس از همدان، چند ماه پیش از مرگش، به خاطره‌نگار گفته بود خوشحالی‌ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده تا غصه و رنج همه‌ این سال‌های تنهایی را برایش تعریف کنم. گفته بود تازه یادم آمده که چقدر دلم برای حاجی تنگ شده! هشت سال با هم زندگی کردیم، اما یک دلِ سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم، اما همیشه دور از هم. مشابه این عبارتِ «تازه یادم آمده که چقد دلم برای حاجی تنگ شده» را پیش از این در «عباس دست‌طلا» هم دیده بود؛ آنجا که خاطره‌نگار از او پرسیده بود با حضور در جبهه و مناطق جنگی، نسبت به شهادت چه حس‌وحالی پیدا کرده بوده که عباس پاسخ عجیبی داده بود: «آن‌قدر کار سرم ریخته بود که فرصت فکر کردن به شهادت را نداشتم!» «دخترِ شینا» هم شرح مشابهی است از چنین انسان‌هایی! اصلاً یک‌جور انسان‌شناسی است. انسان‌شناسیِ آدم‌هایی که غرق در تکلیف و وظیفه‌‌شان بودند و در این میان، کوره‌ی جنگ و رنجِ آن سال‌ها بر قیمت‌شان افزود:

«هوا روزبه‌روز سردتر می‌شد. برف‌های روی زمین یخ بسته بودند. سرما به 42 درجه زیر صفر رسیده بود. دوست نداشتم صاحب‌خانه فکر کند حالا که شوهرم نیست، به دیگران محتاجم. به همین خاطر، بیشتر از توانم از خودم کار می‌کشیدم. نفت برای گرم کردن خانه نبود. پیت‌های بیست‌لیتری نفت را برداشتم و رفتم شعبه‌ی نفت. مردم جلوی مغازه صف کشیده بودند. پیت‌های نفت را گذاشتم آخر صف و ایستادم. هنوز نفت نیامده بود. نیم‌ساعتی ایستادم. سرما از نوک انگشت‌های پایم شروع کرد بالا آمدن. برگشتم خانه و تا می‌توانستم جوراب و ژاکت پوشیدم و برگشتم. کسی پیش بچه‌ها نبود. تا ظهر، چهار پنج مرتبه تا خانه رفتم و برگشتم. بعدازظهر بود که نفت آمد و یک ساعت بعد هم نوبتم شد. یکی از پیت‌ها را توی شعبه گذاشتم و آن یکی را با هزار مکافات، بلند کردم و راه افتادم طرف خانه! با چه مکافاتی اولین پیت نفت را بردم. وقتی خواستم بروم و پیت دوم را بیاورم، عزا گرفتم. نه نفسی برایم مانده بود، نه رمقی. از سرما داشتم یخ می‌زدم. از یک طرف حواسم پیش بچه‌ها بود و از یک طرف قدرت راه رفتن نداشتم.»

«دخترِ شینا» پیش و بیش از آنکه خاطراتِ همسرِ یک فرمانده‌ی شهیدِ سال‌های جنگ باشد، منظومه‌ی تکاملِ انسان است. اینکه چگونه درد و رنج، پوسته‌ی اولیه انسان را شکسته و او را در مسیر رشد و قد کشیدن قرار می‌دهد. قدم‌خیر کنعان محمدی، دختر نوجوان و روستازاده‌ای که به تعبیر خودش، به‌خاطر مدرسه نرفتن، حتی سواد نداشت تا عقدنامه را امضا کند، آرام‌آرام به‌همراه شوهر کارگرِ سیمان‌کارَش (که برای کار از یکی از روستاهای اطراف همدان راهی تهران می‌شد) در زمان جاری می‌شود و در جریان مسائل مربوط به امام و انقلاب قرار می‌گیرد. صمد، شوهرِ کارگر او، حالا بعد از انقلاب حرف‌های دیگری می‌زند. آدم جدیدی شده است. انگار بزرگ‌تر شده است: «در درگیری با منافقان مجروح شده و دکتر به او دو ماه استراحت داده بود. اغلب کنارش بودم. گفتم بیا قید شهر را بزنیدم و برگردیم روستایمان قایش! بدون اینکه فکر کند، گفت نه... نه... اصلاً حرفش را هم نزن. من سربازِ امامم. قول داده‌ام سربازِ امام بمانم. نباید توی رختخواب بخوابم. نمی‌دانی این روزها چقدر زجر می‌کشم.»

جنگ که شروع شد، صمد راهی خرمشهر شد و بر رنج‌های قدم‌خیر هم اضافه شد. حالا او بود و چند بچه‌ی قدم‌ونیم‌قد. بچه‌هایی که عموماً هنگام به دنیا آمدن، پدرشان هم حضور نداشت. قدم‌خیر باید هم مرد خانه باشد و هم زن. با همه‌ی این‌ها اما زن بودن و مادر بودن، وجه برجسته‌ی قدم‌خیر در همه‌ی این سال‌‌هاست: «ماه آخر بارداری‌ام (فرزند چهارم) بود. صمد قول داده بود این‌بار برای زایمان پیشم بماند. آذرماه بود و برف سنگینی باریده بود. برف اگر روی بام می‌ماند، سقف چکه می‌کرد و عذابش برای خودم بود. صبح زود یک شال به شکمم بستم، روسری که صمد برایم خریده و خیلی گرم بود را پشت سرم گره زدم و اُورکتش را هم پوشیدم و کلاهی روی سرم گذاشتم تا قیافه‌ام از دور شبیه مردها شود! نردبان را از گوشه‌ی حیاط برداشتم و گذاشتم لب بام و پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفتم. دعا می‌کردم یک وقت نردبان لیز نخورد، وگرنه کار خودم و بچه ساخته بود! بالأخره روی بام رسیدم. پارو کردن آن همه برف، کار سنگینی بود. کمی که گذشت، شکمم درد گرفت. یک‌دفعه کمرم تیر کشید. احساس کردم چیزی مثل بند توی دلم پاره شد. دیگر نفهمیدم چطور پارو را روی برف‌ها انداختم و پایین آمدم. خیلی ترسیده بودم. حس می‌کردم بند ناف بچه پاره شده و الآن است که اتفاقی برایم بیفتد. بی‌حسی از پاهایم شروع شد. انگشت‌های شست، ساق پا، دست‌ها و تمام. دیگر چیزی نفهمیدم.»

صمد که شهید شد، بار همه‌ی سال‌های بعدی هم یکجا اضافه شد روی دوش نحیف قدم‌خیر. حالا او باید در بیست‌وچهار-پنج‌سالگی بار سنگین پنج بچه‌ی قدم‌ونیم‌قد را تا آخر عمر به‌تنهایی به دوش می‌کشید و او مادرانه کشید. روایتش هم مادرانه است. مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آن‌ها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند. برای همین هم روایت‌شان بیش از آنکه روایت خودشان باشد، روایتِ بطن رویدادهایی است که در آن جاری شده‌اند؛ درست مثل روایت قدم‌خیر در «دخترِ شینا».

قدم‌خیر کنعان محمدی، همسر شهید ابراهیمی، از اردیبهشت 88 روبه‌روی بهناز ضرابی‌زاده نشست تا شرح دهد همه‌ی این سال‌های تنهایی و درد را. دخترِ بی‌سوادی که روزی به‌جای امضا، انگشت پای عقدنامه زده بود، حالا یکی را یافته بود که سفره‌ی دل باز کند از پسِ این راهِ آمده، نگاهی بیندازد به این همه سال‌هایی که تنهایی طی طریق کرده و پنج بچه را به دندان کشیده بود. کوره‌ی رنج و توشه‌ی صبر، از او انسان دیگری ساخته و عیارش را بالا برده بود. انقلاب و جنگ، قدم‌خیر و صمد را رهنمون مسیر جدیدی کرد که ثمره‌اش حالا بعد از این همه سال، قد کشیدن بود و کمال. با همه‌ی این‌ها اما بیماری مهلتش را نداد تا منظومه‌ی مکتوب شرح درد خود را ببیند و در دی‌ماه همان سال، به همسر شهیدش پیوست! تو مپندار که آرمان‌خواهان، لزوماً باید مغروق بحر حکمت و فلسفه و عرفان و علم و فقه باشند که اصلاً گاه به هیبت زنانِ ساده و صبور و روستاییِ این دیار درمی‌آیند؛ چونان قدم‌خیر و رنجِ بار امانت الهی را بی‌منت و ادعا به جان می‌خرند. جمله‌ی عجیبی دارد این سید مرتضایِ آوینی: «آرمان‌خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست... برای جان‌بازی در راه آرمان‌ها، یاد بگیر در این سیاره‌ی رنج، صبورترین انسان‌ها باشی...»

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۱

خبر
کتاب گلستان یازدهم؛ یک عاشقانه‌ آسمانی

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۱

گلستان یازدهم روایت دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین علیه‌السلام تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

خبر

«یک لحظه چشمم افتاد توی آینه. علی آقا داشت نگاهم می‌کرد. خجالت کشیدم. زود نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. این اولین باری بود که علی آقا درست و حسابی مرا می‌دید». این جملات، روایت نخستین لحظه‌های زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و علی چیت‌سازیان است. دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین(ع) تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

* آغازی بر یک پایان

کتاب با مقدمه‌ زیبایی از سوی نویسنده آغاز می‌شود، جایی که بهناز ضرابی‌زاده می‌فهمد، منزل خانواده‌ چیت‌سازیان درست در مقابل خانه‌اش قرار داشته است و او سال‌ها از آن بی‌خبر بوده است. جایی که در‌ آن بسیاری از اتفاقات تلخ و شیرین داستان ثبت و ضبط شده است و نویسنده تا آن زمان از آن بی‌خبر بوده است.

نکته‌ای که در ذهن مخاطب جرقه‌ای ایجاد می‌کند که شاید در کنار خانه‌ ما نیز خانه‌ شهیدی وجود داشته باشد و هر شهید، ماجرا و داستان منحصربه‌فرد خود را روایت کند.

پس از این مقدمه، فصل نخست کتاب با نام «خاطراتم فیلم می‌شود»، آغاز می‌شود. نویسنده با ابتکاری زیبا دست به خرق عادتی در عرصه‌ی روایت زده و با ظرافتی هنرمندانه داستان زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و شهید علی چیت‌سازیان را از پایان مادی زندگی مشترک و شهادت شهید بزرگوار آغاز می‌کند.

همین ابتکار نویسنده باعث جذابیت هرچه بیشتر کتاب شده است و خواننده را در آغازین فصل کتاب با هجومی از احساسات راوی مواجه می‌کند، در جایی که راوی فرزند خود را به دنیا آورده و مانند هر زنی پس از زایمان بیشترین نیاز عاطفی و حمایتی را به همسرش دارد، اما ناگهان به یاد می‌آورد که شوهرش 37 روز قبل در منطقه‌ ماووت شهید شده و باید بدون حضور فیزیکی او زندگی‌اش را با تنها یادگارش ادامه دهد.

* نیمه‌ پنهان ماه

تا سال‌ها قبل همواره در کتاب‌ها، فیلم‌ها و داستان‌ها روایتی خاص و تک‌بعدی از زندگی شهدا و ایثارگران دفاع مقدس نقل می‌شد. شجاع، دلاور، مؤمن و ایثار‌گر صفاتی بودند که از شهدای عزیز در جبهه‌های جنگ به یادگار مانده بود. اما این شهدا همیشه نیمه‌ای پنهان داشتند و آن نحوه‌ی تعامل با خانواده، همسر و فرزندان بود، کمتر کسی از عشق، محبت و احساس آن‌ها در درون خانواده آگاه بود. این امر زمانی به یک دغدغه تبدیل شد که در مواجهه با نسل جدید، تنها روایتی حماسی‌گونه و در جغرافیای خط مقدم از شهدا به یادگار مانده بود و از زندگی روزمره‌ و معمولی آنان چیزی به نسل‌های بعد منتقل نشده بود. نکته‌ای که رهبر انقلاب هم در تاریخ 1395/7/5 به آن اشاره کردند: «ما در بیان زندگی‌نامه‌ شهیدان سعی کنیم خصوصیات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، این مهم است. خب، هیجان جنگ و رفتن در میدان جنگ یک مسئله است که چیز با ارزشی است که کسانی جانشان را کف دست بگیرند و بروند بجنگند؛ لکن روحیات، خصوصیات زندگی، سابقه و پشتوانه‌ فکری و اعتقادی شخص هم یک مسئله‌ دیگری است که این خیلی مهم است. این شهیدی که شما از یاد او و فداکاری او و شهادت او در میدان جنگ به هیجان می‌آیید، در داخل زندگی خانوادگی چه‌جوری مشی می‌کرده، در محیط عادی زندگی چه‌جوری عمل می‌کرده؛ اینها خیلی مهم است؛ یا نسبت به مسائلی که امروز برای ما مهم است، اینها چه‌جوری عمل می‌کرده‌اند.»

گلستان یازدهم را می‌توان نمونه‌ای خوب و بالغ از این نوع روایات دانست، این کتاب با زبانی صادقانه به شرح زندگی یک‌سال و هشت‌ماهه‌ مشترک شهید چیت‌سازیان و همسرشان پرداخته است. فرمانده‌ای که در جبهه به دلیل مهارت‌های رزمی و شجاعتش به عقرب زرد معروف بود، در خانه با مادر و همسرش به اندازه‌ای با مهر و محبت رفتار می‌کند که گویی این قلب رئوف هیچ‌گاه سابقه‌ حضور در حرب و قتال را نداشته است. گلستان یازدهم به زیباترین شکل توانسته‌ است قسمت مهمی از نیمه‌ پنهان زندگی شهید چیت‌سازیان را به مخاطبان معرفی کند.

* نگاه زنانه‌ منحصر به‌ فرد

در کنار تمام جذابیت‌ها و حوادث تلخ و شیرینی که در زندگی شهید چیت‌سازیان و همسرشان وجود دارد، نباید از مهارت نویسنده در انتقال احساسات زنانه به مخاطب غافل شد. بهناز ضرابی‌زاده توانسته دقت در جزئیات و توصیف کامل احساسات یک دختر، یک همسر و یک مادر را در لحظه لحظه‌ حوادث کتاب حفظ کند و به خوبی مخاطبان کتاب را از ابتدا قدم‌به‌قدم با زهرا پناهی‌روا همراه سازد. نویسنده به خوبی توانسته است از نگاه منحصر به‌ فرد زنانه‌ خود و راوی کتاب در ایجاد حس همذات‌پنداری مخاطب استفاده کند و توأمان عشق زمینی و آسمانی را در فرمی مناسب توصیف کند. کتابی که در ابتدا با یک عشق زمینی مخاطب را همراه می‌سازد هرچه به انتها نزدیک می‌شود به شکلی زیبا، این عشق را به عشقی آسمانی بدل می‌کند.

نقطه‌ اوج کتاب جایی است که پیکر شهید را برای مصون ماندن از گزند منافقین، تا قبل از خاکسپاری در بیرون از شهر نگهداری می‌شود و خانواده‌ چیت‌سازیان برای نخستین بار به دیدن پیکر شهید می‌روند: «خیابان بی‌انتها را به سرعت طی کردیم. کسی چیزی نمی‌گفت. همه با بهت و سکوت از پشت شیشه‌های ماشین به زمین‌‌های پوشیده از برف نگاه می‌کردیم. کمی بعد، ته آن خیابان، کانتینری پیدا شد، پشت کامیونی بزرگ. چند ماشین پاترول سپاه هم دور و برش پارک شده بود. چند نفر از آمبولانس پیاده شدند و رفتند جلوی کانتینر. ما هم از ماشین پیاده شدیم. درِ یخچال کانتینر را باز کردند. تابوت را پایین آوردند. حاج صادق با قدی خمیده و شانه‌‌های پایین افتاده جلو رفت. آقا ناصر دوید و تابوت را در آغوش گرفت. مادر دستم را گرفته بود. درِ تابوت را باز کردند. منصوره خانم نالید: «الهی قربانت برم! مادرت بمیره علی! دیشب اینجا خوابیدی عزیزم!...» همه به گریه افتادند. مادر به هق‌هق افتاد. بی‌اعتنا به کسانی که دور و برمان ایستاده بودند گریه می‌کردم.»

در ششمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت در همدان، از تقریظ حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای(مدظله‌العالی) بر کتاب «گلستان یازدهم» رونمایی شد.

انتشارات سوره مهر

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۲۱

خبر
رونمايي از تقریظ رهبر انقلاب بر کتابی که در هفته اخیر مطالعه کردند

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۱۹

تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر سه کتاب دوران دفاع مقدس رونمایی شود،

خبر

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به تازگی مطالعه‌ی کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» را به پایان رسانده و در ايام الله دهه فجر (بهمن‌ماه ۹۵) در ابتدای این کتاب مربوط به ادبیات دفاع مقدس، یادداشتی نوشته‌اند. این تقریظ حاوی مضامین برجسته‌ای درباره فرهنگ جهاد و شهادت، راوی و نویسنده‌ی کتاب است.

از آنجا که طبق اعلام قبلی قرار بود ششمین مراسم پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت روز چهارشنبه بیستم بهمن ماه در همدان برگزار، و درآن از سه تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر سه کتاب دوران دفاع مقدس رونمایی شود، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای اعلام کرد تقریظ بر کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» نیز در همین مراسم و در کنار کتاب‌های «وقتی مهتاب گم شد»، «گلستان یازدهم»، «دختر شینا» منتشر خواهد شد.

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۱۹

خبر
پویش کتابخوانی«کتاب شارژ» برگزار می‌شود

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۱۶

پویش کتابخوانی کتاب شارژ از سوی مجمع ناشران انقلاب اسلامی و در ایام دهه فجر انقلاب اسلامی برگزار می‌شود

خبر

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی مجمع ناشران انقلاب اسلامی، این تشکل در نظر دارد به منظور معرفی کتاب‌های خوب و توسعه کتابخوانی در کشور، همزمان با آغاز دهه فجر در سال جاری پویش کتابخوانی «کتاب شارژ» را برگزار ‌کند.

قرار است در اولین مرحله از این پویش کتاب «نرگس» نوشته رحیم مخدومی به مخاطبان معرفی ‌شود. از سوی دیگر، وجه تمایز این پویش با دیگر پویش‌هایی که از سوی مجمع برگزار شده، انتخاب مخاطب نوجوان و جوان به عنوان مخاطب هدف است.

مخدومی در کتاب «نرگس» به حوادث منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی می‌پردازد. او در رمان «نرگس» ماجرای «اسماعیل» را شرح می‌دهد که خواهرش، «نرگس» به دلیل محجبه بودن از مدرسه اخراج شده است. اسماعیل به هر دری که می‌زند نمی‌تواند خواهرش را به مدرسه بفرستد؛ حتی به سر کار می رود تا بتواند برای نرگس معلم خصوصی بگیرد. اما این تنها دغدغه اسماعیل نیست.

شخصیت اصلی این داستان از یک سو دایی روحانی‌ای دارد که مدام در تعقیب و گریز با نیروهای ساواک است و از سوی دیگر، پدر اسماعیل و خود او به دلیل فعالیت‌های انقلابی دستگیر می‌شوند؛ زمانی هم که پدرش به زندان می افتد، تامین معاش خانواده بر دوش اسماعیل می‌افتد.

رخ دادن همه این اتفاقات به همراه شهادت دایی و یکی از معلمان مدرسه، اسماعیل را مصمم می‌کند که حتی بیش از گذشته به مبارزه و تلاش برای فرستادن نرگس به مدرسه، بپردازد.

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱۱/۱۶

خبر
نگاهی به آخرین کتاب چاپ شده از آیت‌الله هاشمی؛

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱٠/۲۱

روایتی از زندگی تاثیرگذار آیت الله/ خودم را یک روستایی می‌دانم

خبر

 

به گزارش خبرنگار فرهنگی «نسیم آنلاین»، کتاب "روایتی از زندگی و زمانه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی"؛ تاریخ هشتاد سال زندگی پرفراز و نشیب و انقلابی حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی را دستمایه بازآفرینی قرار داده، این اثر یک دائره المعارف تاریخی و سیاسی برای بیان زندگانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است

 

 

این اثر در سه بخش تدوین شده است نخست زندگی و زمانه امام راحل، دوم زندگی و زمانه مقام معظم رهبری و سوم زندگی و زمانه حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی.

این کتاب شامل ۱۷۰۰ تصویر به همراه ۵۰ هزار کلمه توضیحات در کنار عکس ها و حدود ۱۰ تا ۱۵ هزار اطلاع تاریخی در متن خود دارد.

هاشمی رفسنجانی شخصیتی تاثیرگذار در سیاست ایران بود؛ هاشمی متولد روستایی در منطقه نوق کرمان بود؛ روستایی با آب و خاک شور که مردمانش از آن پسته شیرین و محصولانی دیگر برداشت میکنند زندگی اکبر هاشمی رفسنجانی سیاستمدار و اندیشمند شناخته شده ی ایرانی شباهت زیادی به کشاورزی در روستای نوق دارد.او در تمام این سال ها بارها و بارها در شرایطی بسیار سخت قرار گرفته که شراط او را تیره و تار کرده اما او هربار روزنه ای به سوی روشنایی یافته و از موقعیت های سخت موفقیت های بزرگ ساخت.

او در نهمین دهه زندگی اش خود را این گونه توصیف میکند: خودم را یک انسان روستایی می دانم که در روستا بزرگ شدم و به حوزه علمیه رفتم بعدها در مسئولیت های اجتماعی و سیاسی هم خدمت کردم و هم خطا کردم من یک انسان کاملا معمولی بودم تصویر بالا مربوط به 30 خرداد 1358 است که هاشنی رفسنجانی پس از بهبود نسبی از جراات ترور به قم سفر کرد تا با امام دیدار کند او میگوید از پیام امام و قربانی که برای سلامتی اش کرده بود تشکر کرده و امام نیز برای او آرزوی سلامتی کرده است.

این کتاب با بیش از 1700 عکسی که اغلب آن ها رابرای اولین بار میبیند و با تلفیقی از تصویر متن و گرافیک متناسب هزار صفحه ی خواندنی و دیدنی پیش روی شما قرار میدهد و زندگی و زمانه ی پر فراز و فرود اکبر هاشمی رفسنجانی را از تولد تا پایان سال 94 با جزییاتی شگفت انگیز روایت میکند.

روایتی از زندگانی و زمانه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی که راوی و بیان کننده کامل و جامعی از دوران تولد تا روزگار به دست گرفتن مسئولیت های مهم سیاسی توسط ایشان مانند عضویت در شورای انقلاب، ریاست 3 دوره مجلس شورای اسلامی1359- 1368 و ریاست دو دوره ای بر قوه مجریه 1368- 1376 و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام از 1376 تاکنون است و سال جاری روانه کتابفروشی ها شد را به عنوان کم نظیرترین کتاب در بخش کتب سیاسی، تاریخی منتشر شده در تاریخ کشورمان قلمداد کرد که می تواند هر خواننده دارای کف و سقف قوه درک و استنباط را تا آخر با خود همراه کند.

این کتاب به روایت دوران زندگی و حیات سیاسی یکی از تأثیرگزارترین و مهمترین همراهان سیاسی نهضت امام خمینی پرداخته است. مردی که در اواخر دهه 30 وقتی به قصد تحصیل حوزوی به قم وارد شد دوستی و رفاقت طولانی مدتش به خصوص با مقام معظم رهبری و سپس شخصیت هائی مانند شهیدان مطهری، مفتح، باهنر و حتی نیروهای شاخص و محبوب جریان ملی مذهبی همچون مرحومان آیت الله طالقانی، سحابی ها و مهندس بازرگان شکل گرفت.

ناگفته پیداست که نگارش کتاب با موضوع پرداختن به زندگی و زمانه شخصیت های مهم سیاسی مذهبی از سنخ رهبری انقلاب اسلامی و آیت الله هاشمی رفسنجانی که از قضا مدتی طولانی به عمر چند دهه از دوران حضورشان در سپهر سیاسی کشورمان می گذرد و همواره جایگاهی رفیع در ساختار سیاسی کشورمان به ویژه از فردای 22 بهمن 57 داشته اند چنان دقت و حساسیتی به لحاظ گردآوری و کنار هم چیدن بدون حب و بغض، منصفانه و بی طرفانه اسناد و مطالب و محتوا می طلبد تا بتواند البته پس از تأیید شخصیت موضوع کتاب روانه بازار نشر شود و ذائقه مخاطب کتاب هائی با موضوعات تاریخی روائی با رویکرد زندگی و زمانه سیاسیون تأثیرگذار را تأمین کند.

کتاب زندگی و زمانه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی که دوران زندگی ایشان از سال 1313 تا امروز را به شکلی کامل و جامع و البته بی طرفانه از نگاه جعفر شیرعلی نیا به عنوان نویسنده و گردآورنده کتاب و ایضأ اسناد تاریخی در دسترس او در منظر خوانندگان قرار داده در 996 صفحه به زبان فارسی و 20 صفحه به عنوان چکیده کتاب به زبان های عربی، انگلیسی و فرانسه و در 10 فصل -  با عناوین روستائی در نوق، رویاروئی با پهلوی، مبارزه طولانی، پیروزی انقلاب، تلاطم انقلابی، چپ و راست نو، رئیس دولت، دوران اصلاحات، دولت محمود و نرمش قهرمانانه –در ماه های ابتدائی سال جاری با حضور خود آیت الله و چهره هائی مانند مهندس محلوجی و دکتر نجفی به عنوان وزرای شاخص دولت سازندگی از آن رونمائی شد.

آن گونه که مؤلف در دیباچه کتاب می گوید کار سخت و فشرده نگارش آن با جمع آوری اسناد و تصاویر از سال 91 و تجمیع تحقیقات و ارزیابی ها در سال 92 آغاز گردید اما به دلیل برخی ملاحظات به ویژه زاویه شدید و 8 ساله رئیس دولت های نهم و دهم با آیت الله هاشمی مراحل تحقیق و تدوین کتاب تا صدور مجوز آن تا آغاز دولت روحانی به تعویق افتاد و سال 95 و چند ماه پس از انتشار کتاب زندگی و زمانه آیت الله خامنه ای از آن رونمائی گردید.

در کتاب زندگی و زمانه آیت الله هاشمی رفسنجانی نحوه مواجهه ایشان با رخدادها و فراز و فرودهای کشور با مسائل مختلف در دهه 60 به عنوان فرمانده جنگ و رئیس مجلس و سپس دوران ریاست جمهوری 8 ساله و در نهایت ریاست ایشان بر تشکیلات مجمع تشخیص مصلحت نظام و تأثیری که از سال 76 تاکنون بر سپهر سیاسی کشور گذاشته اند به صورت جز به جز واگویه شده است.

هر چند آیت الله هاشمی معتقدند به دلیل به دست گرفتن زمام امور اجرائی مملکت بعد از خرابی های 8 ساله حاصل از جنگ تحمیلی و تلاشی که برای سازندگی و شکوفائی مجدد کشور از سال 68 آغاز شد روزگار ریاست جمهوری 8 ساله مهمترین دوران فعالیت سیاسی شان محسوب می شود و شاید کتاب به این دوران که اکثر زیرساخت های حیاتی و مورد نیاز کشور در این دوران یا تجدید حیات یافت و یا برای اولین بار افتتاح شد به شکل بایسته اشاره نکرده است اما با این حال کتاب زندگی و زمانه آیت الله به ویژه آنجا که به طور مفصل نحوه مواجهه دولت های 16 ساله اصلاحات و اصولگرا با ایشان را مرور می کند برای خواننده جذاب می کند.

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/۱٠/۲۱

خبر
خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/٠۸/۱۵

این کتاب، مجموعه ای از خاطرات شهدا در زمینه خواستگاری از همسرشان است که در 192 صفحه گردآوری شده.

خبر

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، کتاب «با اجازه بزرگ‌ترها؛ بله!» به کوشش مسعود دهقانی پیشه و توسط نشر نارگل به بازار کتاب آمد.
 
این کتاب، مجموعه ای از خاطرات شهدا در زمینه خواستگاری از همسرشان است که در 192 صفحه گردآوری شده.
 
خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا 
در مقده این کتاب آمده: انتخاب یار و همراهِ زندگی، بی‌شک یکی از مهم‌ترین انتخاب‌های هر فرد در طول سالیان عمرش است. انتخابی که مقدمه‌ای برای رسیدن به آرامش و خوشبختی در حیات دنیایی و اخروی است. این عشق انسانی گرچه رنگ و بوی دنیایی دارد، اما می‌تواند راهی برای رسیدن به معشوق حقیقی باشد.

هم از این روی، در جریان استخراج مطالب مورد استفاده در سال‌نامه «خانواده معمولی» در تابستان 1394، به پیشنهاد گردآورنده محترم کتاب حاضر، تصمیم گرفتیم بخش‌های جذاب‌تر مطالب استخراج‌شده را به صورت کتابی مستقل منتشر کنیم و حاصل کار شد آن‌چه که در مقابل چشمان خوانندگان عزیز قرار گرفته است.
 
این کتاب دربردارنده روایت‌هایی از نحوۀ آشنایی، مراسم خواستگاری و ازدواج بانوانی است که با دنیایی از امید و آرزو راهی خانۀ بخت شدند، اما دست تقدیر، جدایی را برای‌شان رقم زد.روایت‌هایی که احساس لطیف و بیان پرجزئیات زنانه در آن‌ها موج می‌زند و در لابه‌لای جملات هر روایت، صداقت راوی را به‌خوبی می‌توان حس کرد.

این بانوان، افتخار هم‌سفری با مردانی را داشته‌اند که همگی پیشوند «شهید» در کنار نام‌شان نشسته است؛ مردانی که پیش از آن‌که جسم‌شان از دنیای خاکی رخت بربندد، روح‌شان شهید شده بود و «شهیدانه» زندگی کردن را مشق کرده و طعم زیبای «حیات طیبه» را چشیده‌ بودند.

دو روایت پایانی که از زبان همسران شهدای مدافع حرم نقل شده است هم، نشانگر تکرار یک سبک زندگی است؛ «حیات طیبه». ‌هرچند زمان بسیاری از ما را با خود برده است، اما «آنان را كه ریشه در خاک استوار دارند، از طوفان هراسی نیست.» باید دانست در عصر به‌اصطلاح «پسا مدرنیته» و سونامی تجمل‌گرایی و دنیاپرستی هم می‌توان ساده زیستن، با عشق زندگی کردن، و درنهایت، درک احساس زیبای خوشبختی را تجربه کرد.
شاید چشم‌ها را باید شست...

در پایان لازم به ذکر است که تمامی روایت‌های این کتاب، گزیده‌ای از ده‌ها و بلکه صدها روایتی است که پیشتر از زبان همسران شهدا، در قالب کتاب‌های جداگانه و متنوع منتشر شده‌اند.
 
انتشار یکم این کتاب در 192 صفحه و با قیمت 8000 تومان در اختیار علاقمندان است.


در بخشی از متن کتاب آمده: بعدها خودش برایم تعریف می‌کرد، می‌گفت: "وقتی رفتم جبهه به ورامینی گفتم: حقیقتش من می‌دونم که موندنی نیستم، ولی به دختر همسایه‌مون علاقه‌مندم، حالا نمی‌دونم چی کار کنم، چون اون پدر نداره، تک‌فرزند هم هست، منم که مطمئنم شهید می‌شم."
 
با حالت شوخی به عباس ورامینی گفته بود: "من که قطعا شهید می‌شم و موندنی نیستم، حالا این بنده خدا خودش که یتیم بزرگ شده، بخواد بچه یتیم هم بزرگ کنه، خیلی غم‌انگیزه. هر جوری فکر می‌کنم، نمی‌تونم پا پیش بذارم." (برشی از متن کتاب)
 
این کتاب را می توانید به صورت اینترنتی از سایت کتابخون به نشانی ketabkhon.ir خریداری کنید.

تاریخ خبر : ۱۳۹۵/٠۸/۱۵

اطلاعات تماس
آدرس: تهران خ 12 فروردین بعد از چهارراه نظری بن بست حقیقت پ 6 زنگ اول
شماره تماس : 02166963156
سامانه پیامکی : 10005720
ایمیل : info@ketabkhon.ir
خبرنامه
برای آگاهی از آخرین اخبار کتابخون عضو شوید.